close
تبلیغات در اینترنت
داستان

داستان

داستان

داستان

نقشه سایت

خانه
خوراک

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

موضوعات

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 734 کل نظرات : 143 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 2 تعداد اعضا : 868 آمار بازدید
    بازدید امروز : 139 بازدید دیروز : 87 ورودی امروز گوگل : 0 ورودی گوگل دیروز : 0 آي پي امروز : 19 آي پي ديروز : 21 بازدید هفته : 139 بازدید ماه : 5,500 بازدید سال : 20,730 بازدید کلی : 558,713 اطلاعات شما
    آی پی : 54.156.51.193 مرورگر : سیستم عامل : امروز : دوشنبه 02 مهر 1397

    درباره ما

    این وبسایت در راستای ارتقای سطح دانش اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و حسابداری عزیزان افتتاح شده است . ما را از نظرات خود بهره مند سازید .

    تبلیغات

    نامه ای از طرف خدا

    امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا 
    برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما...

    برایت آرزوی کافی میکنم ( ارسال شده توسط سیّد مجید مؤدب )

    هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند
    و ........مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم ."
    ........ دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است.
    محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
    آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.
    مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد........................

    ما چقدر فقیر هستیم ( ارسال شده توسط سید مجید مؤدب )

    روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

    در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟.............


    دنیای مجازی

    لطفا تا آخر بخوانید !!!
    این یک داستان نیست یک واقعییته که ممکنه هرکدام در زندگی با آن مواجه بشویم...

    هیچوقت برای دوباره عاشق شدن دیر نیست


    تصور می‌کنید که وقتی سنتان از 40 بالاتر رفت دیگر وقت عشق و عاشقی برایتان تمام شده است؟ نه، اشتباه می‌کنید! در زیر به توصیه‌های دکتر جودیت سیلز و نویسنده دِنی هیوز درمورد برگشتن به بازار عشق و عاشقی اشاره می‌کنیم...

    انسانها را همانگونه كه هستند ببينيد نه آنگونه كه خودتان مي خواهيد.

    در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
    مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . 

    داستان جالب عابد و سگ

    روزی در زمانهای قدیم عابدی بود که روی یه کوهی زندگی می کرد. شبها عبادت میکرد و روزهاش رو روزه بود...

    با دست خالی ....

    روزی ایراهیم ادهم خواست به حمام برود، چون لباسش ژنده بود، راهش ندادند.حالش دگرگون شد و با خود گفت :« آدم را با دست خالی ، به حمام راه نمی دهند، پس چگونه مرا به محضر خداوند راه دهند؟ در حالی که توشه ای ندارم؟»

    همنشینی با فرد نابینا

    شخص پرخوری هنگام افطار با کوری هم نشین شد. از قضا کور از او شکم خواره تر بود و به او مجال نمی داد.
    هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت: خانه احسانت آباد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم:
    اول بار بدان سبب که مرا با کوری هم مجموع کردی و چنین انگاشتم که کاملا خواهم خورد و دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینکه این کور مرا نخورد

    چه کسی باید شرمنده باشد؟

    به سختی خودش را از تاکسی بیرون می‌کشد، دو نفر پیاده می‌شوند تا به او کمک کنند، زیرچشمی نگاهشان می‌کند: "ببخشید، شرمنده‌ام، باعث زحمت شدم...

    ليست صفحات

    تعداد صفحات : 3

    تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    مطالب پربازدید

    نظرسنجي

    به این وبلاگ چه نمره ای میدهید ؟










    طرفدار کدام تیم هستید ؟







    سطح علمی اساتید دانشگاه ؟





    بهترین استاد ترم گذشته ؟















    مطالب تصادفی

    ورود کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

    لینک دوستان